دوستاي لولويي من سلام
و اما يك غزل ناب ناب:
دو نـفـر دخــتــر خوشـتـيـپ و ســـوســـول - دوش از دردســـر مشـــق نجاتم دادند
دسـت و پايم بــگـرفتند و ســــوارم كـردنــد - پفــــك و بستني و ماچ پر آبـــم دادند
توي اين منظومهي شهري چه تماشاكرديم - آن دو باهم جملگي شــــكلاتــم دادند
آب انـــــگور و هويــــج و كــيوي و آب انــــار - آ نــــقدر بود كه انـــــگار فراتـــــم دادند
تا ســـر صبح خرامـــان همه جارا گـــشتيم - صبح يك بربري و چاي و نـــــباتم دادند
سفر عـــــلمي! و رويايي ما گشت تمــــام - جــمـلهاي فــحـش از كـــلماتــم دادنـد
چون به خود آمدم از ديـدن آن خــواب لــذيــذ - صبح ظاهر شده بود بس تكانم دادند
مادر گفت بلند شو كه كلاست ديـــر است - پس از آن لـــقمهاي از نــان بياتم دادنـد
اشك از ديده چكيد و مخ مـن تـيـر كشــــيد - كه چرا در خواب تكانم دادند
نوشته شده توسط لولو | ۷ شهريور ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۲۱:۰۲ | آرشيو نظرات (3)
تمام حقوق متعلق به نگين بلاگ ميباشد |